ریشه های ناگزیر عشق با وجود زخم های کینه بسته ی عمیق در دل هزار پاره ی مسافران خسته ی غریب چگونه تاب آورد؟!
گم شده ام ... تا اینکه جایی خواندم ؛ پائیز یعنی آغاز عاشقانه ی هجران ... جدای از مسائل فلسفی طبیعت پاییز واقعا زیباست ، زیبایی ها را از دست ندهید برای دانلود تصنیف " زرد و سرخ و ارغوانی" اينجا کلیک کنید زرد و سرخ و ارغوانی توشه ای از بهاران ندارم زرد و سرخ و ارغوانی در پناه حضرت دوست پي نوست:
هر چند حرم امام رضا هميشه با صفاست ، ولي بين الطلوعين حرم چیز دیگریست. چقدر دلم ميخواست امروز صبح بين الطلوعين حرم امام رضا بودم... هميچين وقت ها فقط با زبان چشم با امام حرف ميزنم. آقا جان تولدتون مبارك دلـم هـواي حـرم كرده ، بي قـرار شماست
تصاحب كردن چيزي كه مال تو نيست احمقانه است. حتي اگر بدستش بياوري! زمين غصبي را اگر به نامت هم بزنند ، باز هم غصبي ست...
امروز با توجه به توصيه ي مكرر دوستان و ميل باطني خود پس از مدت ها بدون هيچ زمينه ي قبلي تصميم به نوشتن گرفته ام تا مگر به ياري رقص ناموزون سرانگشتانم بر روي صفحه ي كيبورد مهر خاموشي از صفحه ي دلم زدوده شود و اين طلسم كهنه ي سكوت به لطف بارش بي دريغ واژه ها از گنجينه ي ذهن شكسته شود. در حال حاضر تنها و تنها تصميم به نوشتن دارم و اينكه از چه و كجا مينويسم برايم اهميت زيادي ندارد. چرا كه بر اين عقيده ام كه اگر نويسندگي را دوباره شروع نكنم ممكن است هيچ گاه فرصت و رغبت آن به وجود نيايد و اين نعمت خداداد نيز مانند چشمه ي جوشان طبع شعري كه داشتم رو به زوال و خشكي رود. اين روز ها زياد خاطرات گذشته را در ذهن مرور مي كنم و مرغ دلم به ناگاه سوي سالهايي كه گذشته است پر ميكشد. حوادث تلخ و شيريني كه هر كدام خاطره اي را در ذهن تداعي مي كند ، و از هر كدام درسي از درس هاي زندگي را آموحته ام . راستي شنيده ايد كه مي گويند روزگار آموزگار بي رحمي است؟! اول چوب ميزند و بعد درس مي دهد . و هر شاگردي در اين مكتبخانه به وسع فهم و شعور خود مي آموزد. البته منظورم از فهم و شعور، هوش و خرد اجتماعي بود . شايد ديده باشيد افرادي را كه ضريب هوشي بسيار بالايي دارند ولي در زندگي شخصي خود موفق نبوده اند . و نيز افرادي را كه با ضريب هوشي متوسط (IQ=100) در زندگي فردي و اجتماعي خود بسيار موفق اند. اين تفاوت تا اندازه ي زيادي ناشي از نحوه ي بدست آوردن و استفاده از درس هاي زندگي ست . جايي مطلب جالبي خواندم كه خالي از لطف نيست در اين مجال نيز بازگو كنم . انسان ها بر اساس هوش اجتماعي شان به سه دسته تقسيم ميشوند. افراد زيرك ، با هوش و پر اشتباه . افراد زيرك در زندگي خود از تجارب ديگران استفاده ميكنند تا خود كمتر دچار اشتباه شوند . به عبارت ديگر آنها از ماحصل عمر ديگران به نفع خود استفاده مي كنند تا از عمر خود ، اين سرمايه ي بي بازگشت ، به نحو احسنت استفاده كنند و از نزديك ترين و ايمن ترين راه به اهداف و سر منزل مقصودي كه مد نظر دارند برسند. افراد باهوش از تجربيات شخصي خود به خوبي استفاده مي كنند . به عبارت ديگر هوش و هشياري آنها باعث ميشود تا يك اشتباه را بيش از يك بار انجام ندهند و به قول معروف يكبار كه سرشان به سنگ خورد آدم ميشوند!. البته بايد مد نظر داشت كه حقيقت زندگي گاهي مجال آزمون و خطا به ما نمي هد. برخي مواقع اولين اشتباه به معناي واقعي كلمه آخرين اشتباه است! (فرصتي براي جبران نيست) . و اما شرح حال افراد پر اشتباه همان روايت تكراري افرادي است كه هر كدام از ما به نوعي نمونه ي آنها را ديده ايم و شايد خود نيز پاره اي اوقات جزيي از آنها بوده باشيم! افراي كه يك اشتباه را بيش از يك بار تكرار ميكنند . شايد درس هم گرفته باشند ولي در استفاده از تجربيات خود ضعيف عمل مي كنند. بگذريم... اين روز ها آرشيو عملكرد چند ساله ام را مرور ميكنم و با گرد گيري از صفحات غبار گرفته ي پنهان و آشكار آن در خود تامل ميكنم . هر چه بيشتر تامل ميكنم بيشتر ميفهمم كه چرا گفته اند يك ساعت تفكر برابر هفتاد سال عبادت است... خلاصه كلام : - از گذشته درس بگيريم - در حال زندگي كنيم - و براي آينده نزديك و دور برنامه داشته باشيم راستي يادم رفتم بگم كه: یا حق
حالا مثلا شعر!
در تحیرم!
پاییز ، فصل درختان هفت رنگ... (يادگاري از پاييز 87)

در شکوه این فصل...
میان فلسفه ی محزون جدایی برگ از درخت ، و رقص مبهم او در آهنگ صدای باد... به راستی چه زود گذشت و می گذرد روزگار بودن ها و چه زود تر فرا می رسد فصل گذر ، و سفر به فردایی گنگ...
ثانیه ها می دوند
و در التهاب گنگ دقايق
سال ها در گذرند...
انسان سوار بر ترن زمان با سرعتی به وسعت حجم لحظه ها به سوي فردایی رهسپار است ، که امروز رقم خواهد خورد ؛ و امروزی را به تماشا نشسته ، که از دیروز به ارث برده است... داشتم با خودم فکر می کردم که به راستی آدمی با این دو چشم کوچک چه چیز های شگفتی که نمی بیند! و با این مغز تو در تو تا کجا ها که نمی رود...
پايیز را می گفتم! فصل درختان هفت رنگ ، میوه های آبدار ، پرندگان مهاجر ، زمین پر برگ و آسمان نمناک... خلاصه همه چیز این فصل به نوعي رمانتیک است!!!
مخصوصا وقتی نزدیک غروب آفتاب ، به آرامي لابلای درختان خزان زده پرسه بزنی و به صدای خرد شدن پیکر برگ های پائیزی به زير پاي غفلت رهگذران، و آواز مغرورانه ي كلاغ هايي كه بر دوش شاخسار خسته ي درختان تنومند خيمه زده اند گوش کنی... و غرق در تفکر ،در حالی که با بي خيالي پفک می خوری! به راهت ادامه دهی.
یکی می گفت : پائیز فصل درختان هفت رنگ است . و این جامه ي رنگارنگ درختان است که بر پیکر پائیز جلوه می کند... دیگری از دلگیری پاييز می گفت و همان قصه ی معروف " برگ از درخت خسته میشه؛ پائیز بهونه ست " ( و شايد هم واقعاً پاييز بهانه است! )
و همينطور دوستی كه با نگاه رمز آلودش به آرامي ميگفت: همه ی فصل ها زیبا هستند از جمله پائیز. فقط کافیست زیبایی شناس باشی و یا به عبارت بهتر چشم زیبا بین داشته باشی... خلاصه هر کسی چیزی گفت و یادگاری نوشت بر پیکر ذهن شلوغ و پلوغي كه سرش درد مي كند براي اين سر در گمي ها !
و هنوز هم كه هنوز است پرسه می زنم در ابهام محزون فلسفه ی پائیز و آغاز عاشقانه ی هجران... ![]()
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز...
درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند:
ریخت ز چشم شاخه ها ، خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ
ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی
روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد
در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی
باز به چشم خسته ام
برگ درختان پاییز...![]()
شايد به زودي دوباره از پاييز بنويسم...
و البته شاید از نگاهي ديگر !
بين الطلوعين حرم...

![]()
خوشا به حال دل من كه در كنار شماست
درس های زندگی
" خدا تنها تكيه گاه است ، دنبال دوميش نباشين "![]()


